
از تو خونه موندن دلت گرفته، دلت می خواد یه هوایی به مغزت برسه. به چند تا از دوستات زنگ می زنی، ولی هیچ کدومشون وقت ندارن. از اونجایی که دیگه نمی تونی همون جایی که از صبح توش بودی بمونی، تصمیم می گیری با خودت بری بیرون. بسم الله...
شال و کلاه می کنی و از خونه می زنی بیرون. همین جور که راه میری هوای سرد تبز می خوره تو صورتت. از اون تیز تر ضرب نگاه هاییه که از چپ و راست حواله ت میشه. سعی می کنی تظاهر کنی متوجه نیستی که نگاه صف آقایون کنار دیوار دنبالت می کنه (تقصیر خودته دیگه، که کاپشن آبی می پوشی). تجربه متقاعدت کرده که اینجور مواقع بهتره به برگ درختا نگاه کنی. تظاهر می کنی که هیچ صدایی از جانب صف مذکور نشنیدی و به راهت ادامه میدی.
می رسی به صف تاکسی و توی صف می ایستی. به دور و برت نگاه می کنی. ترجیحا به مغازه ها، نه به آدما. ولی خب، نا گزیر با چند نفری چشم تو چشم میشی. لبخندها و چشمک ها چشمتو می زنه و دوباره برمیگردی به برگ درختا نگاه می کنی، چه قدر خوبه که همه جای شهر درخت کاری شده.
می شینی توی تاکسی. از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه می کنی و سعی میکنی نگاه توی آینه رو یه جوری ریجکت کنی. خانوم بغل دستیت تقریبا نشسته تو بغلت، کنارش یه آقا نشسته. آه می کشی.
از تاکسی پیاده می شی. این جا شلوغ تره. نگاه ها سهمیه بندی شده و سهم کم تری به تو می رسه. به راه رفنت ادامه می دی و به ویترین مغازه ها نگاه می کنی. جلو تر از ویترین مغازه ها، پسرا ایستاده یا نشسته ن. همه مدل همه رقم. در حالی که قدم هاتو سریع تر می کنی گذرا جمله هایی می شنوی. جمله های تکراری. این صدا ها دیگه تاثیری تو سیستم شنوایی ت نداره. مثل صدای یکنواخت یخچال تو خونه. تو مال اینجایی. جایی که تو خیابون باید تند راه رفت و به برگ درختا نگاه کرد. اینجا، تو دلت برای نگاه کردن تو چشمای یه انسان تنگ شده. نه پسر نه دختر، یه انسان.
چند ثانیه با چشم بسته راه میری و تصور می کنی همین جا روی همین پله های جلوی آموزشگاه با دوستات نشستی و می گی و می خندی و فضا از امواج منفی خالیه.
تصور می کنی جایی هستی که کوچیکترین حرکتت به یه معنی ترجمه نمی شه. یاد ناظم مدرسه می افتی که می گفت تو خیابون دست همدیگرو نگیرین. هی به روسریتون دست نبرین. یاد تمام هنجار هایی می افتی که از بچگی یاد گرفتی. تو خیابون نباید خندید. تو خیابون نباید بلند صحبت کرد. تو خیابون نباید ایستاد. تو خیابون...
تو خیابون نباید ایستاد. به پسرایی که جلوی مغازه روی پله نشسته یا ایستادن و به رهگذرا نگاه می کنن یا هر از گاهی جملات خبری یا پرسشی شونو به طور عمومی مطرح می کنن – جملاتی که بی جواب می مونن- نگاه می کنی. بی جواب... به این فکر می کنی که چطوری اینجا چشم غره رفتن واسه دخترا عادت شده. یه لحظه از خودت می پرسی که دوست دختراشون الان کجان؟ می گذری...
چند دقیقه ای هست که یه صدایی از پشت سر می گه شماره تو نمی دی؟ [!] به خودت زحمت برگشتن نمی دی. یه روز بدون این که بدونی صاحب این صدا چه شکلی بوده از دنیا می ری...
می ایستی منتظر تاکسی. نه از اینا نه، از اون زردا یا نارنجی ها. چقدم از اینا زیاده. بالاخره یه سمند زرد میاد. می شینی. داری میری خونه. حس غریبی داری. به چیز خاصی فکر نمی کنی. از پنجره به بیرون نگاه می کنی. پسر بغل دستیت با آرنج صدات می کنه. تو گوشی اش نوشته می تونم شماره مو بهتون بدم؟
سرتو به چپ و راست تکون می دی. خودتم درست نمی دونی معنی این کارت یه نه خالیه، یا یه تأسف 18 ساله.
از تاکسی پیاده میشی. از پیچ کوچه می
گذری و میشنوی که یکی یه چیزی میگه. این احتمالا آخرین یادگاری یه که مردم سرزمینت
امروز بهت هدیه دادن. توی کوچه درخت نداره. چند دقیقه بعد... اینجا خونه ست.
سارا 13 آذر 87
دو سال پیش کمپین یک میلیون امضا راه
اندازی شد و فعالیت خود را در تهران آغاز کرد ،به تدریج این فعالیت به شهرهای دیگر
نبز راه یافت و گسترش پیدا کرد.و حتی به خارج از ایران هم کشیده شد و افراد زیادی
از مناطق مختلف به حمایت از آن پرداختند.اما اکثر این فعالیت ها در شهر های بزرگ
انجام میشد.
در حالی که نیاز این نوع فعالیت و فرهنگ
سازی در شهر های کوچک تر که زنان آن از امکانات و آزادی کمتر برخوردارند بسیار
بیشتر است.همین مساله ما را به این فکر انداخت که این فعالیت را در شهرمان آغاز
کنیم.از آنجایی که برای فرهنگ سازی و ایجاد تغییر برای برابری ،همکاری همه ما لازم
است.در این راستا وبلاگی تاسیس کردیم تا افراد علاقه مند بتوانند با هم ارتباط
برقرار کرده و با تبادل تجربیات خود به پیشرفت سریع تر جریان فرهنگ سازی کمک کنند
و همچنین با ارتباط برقرار کردن با زنانی از اقشار مختلف جامعه خود مشکلات آن ها
را منعکس کرده برای رفع این مشکلات تلاش کنند.
در صورت علاقه برای ارتباط با ما لطفا
با ایمیل campain.sari@Gmail.com تماس برقرار کنید.