تبليغاتX

کمپین یک میلیون امضا در ساری - جنس دوم

جنس دوم

کلمه عشق برای هر دو جنس ابدا یک معنا ندارد و این یکی از منشا های سو تفاهم های مبهمی است که دو جنس را از هم جدا می کند.بایرون به حق گفته است که در زندگی مرد ،عشق چیزی بیش از سرگرمی نیست،حال آنکه برای زن،زندگی به شمار می رود.این همان اندیشه ایی است که نیچه در دانش شاد بیان می کند.

نیچه می گوید:"کلمه عشق برای مرد و برای زن، دو معنای متفاوت دارد. آنچه زن از عشق درک می کند نسبتا روشن است .عشق فقط از خود گذشتگی نیست،هدیه کامل جسم و جان،بدون قید و شرط،بدون هر گونه رعایت و ملاحظه از هر جهت است.همین عدم قید و شرط است که از عشق او ایمانی ،یگانه ایمانی که زن داشته باشد،می سازد.اما مرد اگر زنی را دوست داشته باشد همین عشق را از زن می خواهد.در نتیجه او بسیار دور از آن است که هر احساسی را که برای زن تقاضا می کند برای خود نیز بخواهد.اگر مردانی یافت شوند که همین نیاز واگذاری کامل را احساس کنند،عقیده من این است که آن ها مرد نیستند."

سسیل سوواژ می نویسد:"زن زمانی که دوست میدارد باید شخصیت خود را از یاد ببرد.این قانون طبیعت است.هیچ زن بدون اربابی وجود ندارد.بدون وجود ارباب،زن دسته گل پرپری است."

اما در حقیقت پای قانونی طبیعی در میان نیست.اختلاف موقعیت است که بر برداشتی که مرد و زن از عشق دارند انعکاس می پذیرد.فردی که نفس است،فردی که خودش است اگر دارای ذوق و سلیقه سخاوتمند تعالی باشد،می کوشد که به تسلط خود بر دنیا گسترش دهد.او جاه طلب است،دست به اقدام میزند.اما موجود غیر اصلی نمی تواند که مطلق را در ذهنیت خود کشف کند،موجودی که به حالیت اختصاص یافته،در کارهایش نمی تواند به خود تحقق ببخشد.زن که در دایره عمل نسبی زندانی است و از همان بدو تولد وقف مرد شده است و عادت کرده که در وجود مرد فرمانروایی بکند.که به زن اجازه داده نشده خود را با او برابر کند.وقتی ادعای فردی انسانی بودن را از دست نداده باشد،هر رویایی که در دل بپرورانددر حکم فرار وی از خودش به سوی یکی از موجود های برتر،در حکم یکی شدن و در آمیختن با نفس مسلط است.برای زن،مفری دیگر وجود ندارد جز اینکه جسم و جان خود را در کسی که به مثابه مطلق و اصلی نشان داده شده،گم کند.او، حال که به هر صورت محکوم به وابستگی است،به جای اینکه از خودکامگان-پدر،مادر،شوهر،حامی-فرمان برد،ترجیح می دهد به خدایی خدمت کند و بردگیش را با چنان شور و حرارتی بر میگزیند که آن را چون بیان آزادیش می یابد.در خلال تن خود،احساس های خود،رفتار های خود،از مرد مورد علاقه اش حداکثر تجلیل را به عمل می آورد.او را چون ارزش و واقعیت عالی مطرح خواهد کرد.در برابر او نابود و محو خواهد شد.برای او، عشق به نوعی مذهب بدل میشود.

از فصل دوازدهم کتاب جنس دوم اثر سیمون دوبوار

فروغ ر

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط   |